عمه ی مامان - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 2:31
بعد 27 سال هنوز بهم میگه محیا ، آدم حس یکی دیگه بودن بهش دست میده ! خب محیا که سخت تره یاد بگیر اسممو دیگه عمه جان :/ مثل زندایی که به کوثر میگه هاجر به محمد جواد میگه محمد تقی به امین میگه امیر :)))) ینی دیشب وسط مهمونی پاشیدیم از خنده :))) همچنان خاله بازی های مامان ادامه داره و مهمونی و پاگشا داد...
شاعرگفته که : رفتن که بهانه نمی خواهد - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 2:31
گفته xa0تو نه بد بودی، نه بد اخلاق نه بی دین نه بی سواد نه هیچ عیب دیگه ای خوشگلیت هم که دیگه خودت می دونی از بس بت گفتم xa0ولی ... خب چته دیگه :| ؟xa0 تجربه ثابت کرده به همچین آدمایی باید بگی برو بروووووووو به درک ! راه باز جاده دراز برو که بهتر از من ها ریختن فقط منتظرن تو بری جمعشون کنی ! xa0 xa0
سر تا پا آشوبم .... - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 2:30
:( xa0 xa0
جیدان - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 2:30
اینروزهام به شب بیداری تا اذان صبح و خواب و بیداری روزها می گذره ... سکوت شب دوست دارم ...xa0 کل زندگیم رو تختم می گذره ، خورد و خوراکم حتی ! هم از این وضعیتم متاسفم هم بد نمی گذره ! برای چندمین بار بعضی قسمت های شهرزاد می بینم ...xa0 xa0
دفتر تلفن - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 20:39
داریم با داداش دو شماره های دفتر تلفن رو تو دفتر جدید یادداشت می کنیم، از هر صفحه یک نفر به رحمت خدا رفته :( غصمون گرفت :( البته این وسط نصف دفتر شماره دختر بود برای خواستگاری که مامان یادداشت کرده کلی خندمون گرفت کنار بعضیاشون نوشته دختر" مهم "؛ راجع به خواستگاری، دختر روانشناس، دختر مهندس، تک دختر...
همسایه بغلی ! - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 17:24
با اینکه بد دهنه و معروفه به چشم چرونی ولی صبح ها وقتی میره سر کار میگه خدای مهربون توکل به خودت، این موقع ها هم که از سر کار میاد از وقتی کلید می ندازه و در خونشونو باز میکنه همچین خانوم خانوم میکنه که !
چه سخت بر من گذشت - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:17
عنوان چیزی جز تجربه نمی تونه باشه - تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 13:30
از وقتی اومدم حالم به قدری بد شده که نای بلند شدن ندارم، جسمم به کنار حس می کنم روح و روانم هزار تکه شده ... هنوز خودمو پیدا نکردم .... حرفهاشون تو مغزم رژه میره ! xa0
برو کار می کن مگو چیست کار:| - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 10:11
تازه بیدار شده بودم با چشم های نیمه باز گوشیمو چک می کردم ! گوشیم زنگ خورد و نیمه هوشیار جواب دادم ! گفت خواب بودی و بلند خندبد _خانم باحالیه_ گفتم نه سرما خوردم ! گفت سه شنبه ده و نیم - اگه اشتباه نکنم- دفتر باش، آزمایشی چند روز بیا هم تو ببین می تونی کار کنی هم ما ! xa0
آی ام دیزی - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 9:38
داداش خان رفتن نامزد بازی من نشستم پروژشونو تایپ می کنم که هیچ از فرمول هاش سر در نمیارم ! xa0

برچسب‌های مرتبط

ی مامان بزرگم میگفت | سر تا پا طلا | سر تا پایم را خلاصه کنند | سر تا پا گوشم به انگلیسی | سر تا پا یه کرباسن | سر تا پا دردسر | سر تا پا صدا | سر تا پا صدا هومن اژدری | سر تا پایم را که خلاصه کنند | سر تا پات قشنگه